تبليغاتX
محفل کوچک ما...

محفل کوچک ما...

علی


خانه دوست کجاست؟
در فلق بود که پرسید سوار.
آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبیست
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا
خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا
جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی :
"خانه دوست کجاست؟"


pardayan_1620@yahoo.com

» آذر 1387
» آبان 1387
» مهر 1387
» شهریور 1387
» عشق ؟؟
» َکاش....

» خزون
» دیوار سنگی
» همراه
» سبکباران ساحل ها
» اوج
» چیست؟
» مرداب
» غروب پاییز
» لالا لالا دیگه بسه گل لاله
» عشق

خزون 87/09/12

 

صدای خش خش برگای خزونی توی گوشم ناله می کرد

آسمون بغضشو تو پرده ی ابرای سیاهش پاره می کرد

رعد و برق نگاه شهر و با صداش خواب زده می کرد

زمین از این همه سنگینی بار به روی شونش گله می کرد

همچنان پای پیاده فارغ از صدای خشم آسمونی

 بی خیال از ناله ها و گله های برگای زرد خزونی

جاده های بی کسی رو گم می کردم آروم آروم

 تن غربت رو می شستم زیر قطره های بارون

من به یاد عطر بارون زده ی گلای پونه

 می کشیدم پای خستمو تو جاده به هوای بوی خونه

 وقتی که صدای خونه منو تا آخر جاده می کشونه

 این سراب توی جاده که چشامو می پوشونه

دیوار سنگی 87/09/12

 

توی یک دیوار سنگی دوتا پنجره اسیرند

دوتا خسته، دوتا تنها، یکیشون تو یکیشون من

دیوار از سنگ سیاهه،سنگ سرد و سخت خارا

زده قفل بی صدائی به لبای خسته ی ما

نمیتونیم که بجنبیم،زیر سنگینیه دیوار

همه ی عشق من و تو، قصه هست قصه ی دیوار

همیشه فاصله بوده بین دستای من و تو

با همین تلخی گذشته شب و روزای من وتو

راه دوری بین ما نیست، اما باز اینم زیاده

تنها پیوند من و تو، دست مهربونه باده

ما باید اسیر بمونیم، زنده هستیم با اسیری

واسه ما رهائی مرگه، تا رها بشیم میمیریم

کاش که دیوار خراب شه، من و تو با هم بمیریم

توی یک دنیای دیگه، دستای همو بگیریم

شاید اونجا توی دلها، درد بیزاری نباشه

میون پنجره هاشون، دیگه دیواری نباشه....



همراه 87/09/04

این کیست گشوده خوشتر از صبح

پیشانی بی کرانه در من

این چیست که می زند پر وبال

همراه غم شبانه ی من

از شوق کدام گل شکفتست

این باغ پر از جوانه در من

وز شور کدام باده افتد

این گریه ی بی بهانه در من

جادوی کدام نغمه ساز است

افروخته این ترانه در من

فریاد هزار بلبل مست

پیوسته کشد جوانه در من

ای همره جاودانه بیدار

چون جوش شرابخانه در من

تنها تو بخواه تا بماند

این آتش جاودانه در من

 (فریدون مشیری)

 


سبکباران ساحل ها 87/09/03

 

لب دریا نسیم آب و آهنگ

شکسته ناله های موج بر سنگ

مگر دریا دلی داند که ما را

چه توفان هاست در این سینه تنگ

تب و تابیست در موسیقی آب

کجا پنهان شدست این روح بیتاب؟

فرازش شوق هستی شور پرواز

فرودش غو ، سکوتش مرگ و مرداب

سپردم سینه را بر سینه کوه

غریق بهت جنگلهای انبوه

غروب بیشه زارانم در افکند

به جنگلهای  بی پایان اندوه

لب دریا گل خورشید پرپر

به هر موجی پری خونین شناور

به کام خویش پیچاندند و بردند

مرا از مرداب سرد باور

بخوان ای مرغ مست بیشه ی دور

که ریزد از صدایت شادی و نور

قفس تنگ است و دلتنگ است ورنه

هزاران نغمه دارم چون تو پرشور

لب دریا غریو موج کولاک

فرو پیچید شب در باد نمناک

نگاه ماه در آن ابر تاریک

نگاه ماهی افتاده بر خاک

پریشان است امشب خاطر آب

چه راهی می زند آن روح بی تاب؟

سبکباران ساحل ها چه دانند

شب تاریک و بیم موج و گرداب

لب دریا شب از هنگامه لبریز

خروش موجها پرهیز پرهیز

در آن طوفان که صد فریاد گم شد

چه بر میآید از وای شباویز؟

چراغی دور در ساحل شکفته

من ودریا دو همراه نخفته

همه شب گفت دریا قصه با ماه

دریغا حرف من حرف نگفته

(فریدون مشیری)

 

 


اوج 87/09/03

نه عقابم نه کبوتر اما

چون به جانیم در غربت خاک

بال جادویی شعر

بال رویایی عشق

می رسانند به افلاک مرا

اوج می گیرم اوج

می شوم دور ازین مرحله دور

می روم سوی جهانی که در آن

همه موسیقی جان است و گل افشانی نور

همه گلبانگ سرور

تا کجاها برد آن موج طربناک مرا

نرده بال وپری بر لب آن بام بلند

یاد مرغان گرفتار قفس

می کشد باز سوی خاک مرا

(فریدون مشیری)


چیست؟ 87/09/03

کاش می دیدم چیست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست

آه وقتی که تو لبخند نگاهت را

می تابانی

بال مژگان بلندت را

می خوابانی

آه وقتی که تو چشمانت

 آن جام لبا لب از جاندارو را

سوی این شتنه ی جان سوخته می گردانی

موج موسیقی عشق

از دلم می گذرد

روح گلرنگ شراب

در تنم می گردد

دست ویرانگر شوق

پرپرم می کند ای غنچه رنگین پرپر

من در آن لحظه که چشم تو به من می نگرد

برگ خشکیده ایمان را

در پنجه باد

رقص شیطان خواهش را

در آتش سبز

نور پنهانی بخشش را

در چشمه ی مهر

اهتزاز ابدیت را می بینم

بیش از این روی نگاهت نتوانم نگریست

اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست

کاش می گفتی چیست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست

(فریدون مشیری)


مرداب 87/09/01

میون یه دشت لخت زیر خورشید کویر

مونده یه مرداب پیر  توی دست خاک اسیر

منم اون مرداب پیر از همه دنیا جدام

داغ خورشید به تنم زنجیر زمین به پام

من همونم که یه روز می خواستم دریا بشم

 می خواستم بزرگترین دریای دنیا بشم

آرزو داشتم برم تا به دریا برسم

شبو آتیش بزنم تا به فردا برسم

اولش چشمه بودم زیر آسمون پیر

 اما از بخت سیاه راهم افتاد به کویر

چشم من به اونجا بود پشت اون کوه بلند

اما دست سرنوشت سر رام یه چاله کند

توی چاله افتادم خاک منو زندونی کرد

آسمونم نبارید اونم سرگرونی کرد

حالا یه مرداب شدم یه اسیر نیمه جون

یه طرف میرم تو خاک یه طرف به آسمون

خورشید از اون بالا زمینم از ایا پایین

هی بخارم می کنن زندگیم شده همین

با چشام مردنمو دارم اینجا می بینم

سرنوشتم همینه من اسیر زمینم

هیچی باقی نیست ازم قطره های آخره

 خاک تشنه همینم داره همراش می بره

خشک می شم تموم می شم فردا که خورشید بیاد

 شن جامو پر می کنه که میاره دست باد


غروب پاییز 87/08/30

 

 

دلم خون شد از این افسرده پاییز

از این افسرده پاییز غم انگیز

 

غروبی سخت محنت بار دارد

همه درد است و با دل کار دارد

 

شرنگ افزای رنج زندگانیست

غم او چون غم من جاودانیست

 

افق در موج اشک و خون نشسته

شرابش ریخته و جامش شکسته

 

گل و گلزار را چین بر جبین است

نگاه گل نگاه واپسین است

 

پرستوهای وحشی بال در بال

امید مبهمی را کرده دنبال

 

نه در خورشید نور زندگانی

نه در مهتاب شور شادمانی

 

فلق ها خنده را بر لب فسرده

سفق ها عقده را در هم فشرده

 

کلاغان می خروشند از سر کاج

که شد گلزارها تاراج تاراج

درختان در پناه هم خزیده

زروی بامها گردن کشیده

 

خورد گل سیلی از باد غضبناک

به هر سیلی گلی افتاده بر خاک

 

چمن را لرزه ها در تار و پود است

رخ مریم زسیلی ها کبود است

 

 گلستان ، خرمی از یاد برده

به هر جا برگ گل را باد برده

 

نشان مرگ در گرد و غبار است

حدیث غم نوای آبشار است

 

چو بینم کودکان بی نوا را

که می بندند راه اغنیا را

 

مگر یابند با صد ناله نانی

در این سرمای جان فرسا مکانی

 

سری بالا کنم از سینه کوه

دلم کوه غم و دریای اندوه

 

آهم می شکافد آسمان را

مگر جوید نشان بی نشان را

 

به دامانش در آویزد به زاری

بنالد زین همه بی برگ و باری

 

حدیث تلخ اینان باز گوید

کلید این معما باز جوید

 

چه گویم بغض می گیرد گلویم

اگر با او نگویم با که گویم

 

فرود آید نگاه از نیمه راه

که دست وصل کوتاهست کوتاه

 

نهیب تندبادی وحشت انگیز

رسد همراه بارانی بلا خیز

 

به سختی می خروشم ، های باران !!!

چه می خواهی زما بی برگ و باران

 

برهنه بی پناهان را نظر کن

در این وادی قدم آهسته تر کن

 

شد این ویرانه ویرانتر چه حاصل

پریشان شد پریشان تر چه حاصل

 

تو که جان می دهی بر دانه در خاک

غبار از چهره ی گل ها کنی پاک

 

 

غم دل های مارا شستشو کن

برای ما سعادت را آرزو کن.

 

 


لالا لالا دیگه بسه گل لاله 87/08/30

لالا لالا ديگه بسه گل لاله
بهار سرخ امسال مثل هرساله
هنوزم تير و تركش قلبو مي‌شناسه
هنوز شب زير سرب و چکمه بیداره
نخواب آروم گل بي ‌خار و بي كينه
نمي‌بيني نشسته گلوله تو سينه
آخه بارون كه نيست ، رگبار باروته
سزاي عاشقاي خوب ما اينه
نترس از گلوله دشمن گل لادن
كه پوست شير پوست سرزمين من
اجاق گرم سرماي شب سنگر
دليل تا سپيده رفتن و رفتن
نخواب آروم گل بادوم ناباور
گل دل‌نازك خسته ، گل پرپر
نگو باد ولايت پرپرت كرده
دلاور قد كشيدن را بگير از من
دوباره قد بكش تا اوج فواره
نگو اين ابر بي‌بارون نمي ذاره
مثل يار دلاور نشكن ازدشمن
ببين سر مي‌شكنه تا وقتي سر داره
نذاشتن هم صدایي بلد باشيم
نذاشتن حتي با همديگه بد باشيم
كتاب‌هاي سفيد رو دوره مي‌كرديم
كه فكر شب‌كلاهي از نمد باشيم
نگو ، رفته هزار آفتاب و هزار مهتاب
نگو ،کو تا دوباره بپريم از خواب
بِخون با من نترس از گلوله دشمن
بيا بيرون ، بيا بيرون از اين مرداب
نگو ، تقواي ما تسليم و ايثاره
نگو تقدير ما صد تا گره داره
به پيمان كلاغ‌هاي سياه شک كن
كه شب جز تيرگي چيزي نمي ‌ياره
نخواب وقتي هم كه هم ‌بغضت به زنجيره
نخواب وقتي که  خون از شب سرازيره
بخون وقتي كه ، خوندن معصيت داره
بخون با من ، بيا تا من نگو ديره
سكوت شيشه‌هاي شب غمي داره
ولي خشم تو مشت محكمي داره
عزيز جمعه‌هاي عشق و آزادي
كلاغ‌ پر بازي با تو عالمي داره
عزيز جمعه‌هاي عشق و آزادي
كلاغ‌ پر بازي با تو عالمي داره

عشق 87/08/29

 

بگذار که در شاخه ی این صبح دلاویز

بنشینم و از عشق سرودی بسرایم

آنگاه به صد شوق چو مرغان سبکبال

پر گیرم از این بام به سوی تو بیایم

 

خورشید از آن دور از آن قله ی پر برف

آغوش کند باز همه مهر همه ناز

سیمرغ طلایی پر و بالیست که چون من

از لانه برون آمده دارد سر پرواز

 

پرواز به آنجا که نشاط است و امید است

پرواز به آنجا که سرود است و سرور است

آنجا که سراپای تو در روشنی صبح

رویای شرابیست که در جام بلور است

 

آنجا که سحر گونه گلگون تو در خواب

از بوسه خورشید چو برگ گل ناز است

آنجا که من از روزن هر اختر شبگرد

چشمم به تماشا و تمنای تو باز است

 

من نیز چو خورشید دلم زنده به عشق است

راه دل خود را نتوانم که نپویم

هر صبح در آینه جادویی خورشید

چون می نگرم او همه من ، من همه اویم

 

او روشنی و گرمی بازار وجود است

در سینه من نیز دلی گرم تر از اوست

او یک سر آسوده به بالین ننهادست

من نیز به سر می دوم اندر طلب دوست

 

ما هر دو درین صبح طربناک بهاری

از خلوت و خاموشی شب پا به فراریم

ما هر دو در آغوش پر از مهر طبیعت

با دیده جان محو تماشای بهاریم

 

ما آتش افتاده به نیزار ملالیم

ما عاشق نوریم و صفاییم و سروریم

بگذار که سرمست و غزلخوان منو خورشید

بالی بگشاییم و به سوی تو بیاییم

 

 

 


اندکی صبرسحرنزدیک است... 87/08/24

شب سردی است ومن افسرده

راه دوریست وپایی خسته

تیرگی هست وچراغی مرده

میکنم تنهاازجاده عبور...

دورماندندزمن آدمها!

سایه ای ازسردیوارگذشت

غمی افزودبرغمها،

فکرتاریکی واین ویرانی

بیخبرآمدتابادل من

قصه هاسازکندپنهانی

نیست رنگی که بگویدبامن

اندکی صبرسحرنزدیک است

هردم این بانگ برآرم ازدل

وای این شب چقدرتاریک است!

قطره ای کوکه به دل انگیزم؟

خنده ای کو که به دریاریزم؟

مثل اینکه شب نمناک است

دیگران راهم غم هست به دل

غم من،کمی نزدیک است...


آخرین جرعه ی جام 87/08/23

 

 

همه می پرسند:

چیست در زمزمه ی مبهم آب؟

چیست در همهمه ی دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر سپید،

روی این آبی آرام بلند،

که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال؟

چیست در خلوت خلموش کبوترها؟

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده ی جام؟

که تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن می نگری؟

نه به ابر ،

نه به آب،

نه به این آبی آرام بلند،

نه به این خلوت خاموش کبوترها،

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،

من به این جمله نمی اندیشم !!!!

من مناجات درختان را هنگام سحر،

رقص عطر گل یخ را با باد،

نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه،

صحبت چلچله ها را با صبح،

نبض پاینده هستی را ، در گندم زار،

گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل،

همه را می شنوم می بینم!!!

من به این جمله نمی اندیشم!!!

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی،

تک و تنها به تو می اندیشم !

همه وقت.

همه جا.

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم!

تو بدان این را،

تنها تو بدان

تو بیا،

تو بمان با من تنها تو بمان!

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب!

من فدای تو به جای همه گل ها.

تو بخند!

اینک این من که به پای تو در افتادم باز.

ریسمانی کن از آن موی دراز،

تو بگیر !

تو ببند !

تو بخواه !

پاسخ چلچله ها را تو بگو.

قصه ی ابر هوا را تو بخوان!

تو بمان با من تنها تو بمان!

در دل ساغر هستی تو بجوش!

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست،

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش.

 


دکتر علی شریعتی 87/08/16

دربیکرانه های زندگی دوچیزافسونم میکند :

آبی آسمانی که می بینم ومیدانم که نیست،

وخدایی که نمی بینم ومیدانم که هست...                  

                                                   (دکترعلی شریعتی)


خدایا 87/08/14

خدایابه ذات خداوندیت

به اوصاف بی مثل ومانندیت

به طاعات پیران آراسته

به صدق جوانان نوخاسته

به لبیک حجاج بیت الحرام

به مدفون یثرب علیه السلام

به پاکان،کزآلایشم دوردار

وگرزلتی رفت معذوردار...


دوست 87/08/11

برکنده تمام درختان جنگلی

نام ترابه ناخن برکندم!

اکنون نام تراتمام درختان

بانام می شناسند...

نام ترابه گرده گوروگوزن

باناخن پلنگان نوشتم!

اکنون تراتمام پلنگان کوهها،

اکنون تراتمام گوزنان زردموی،

بانام می شناسند...

دیگرنام تراتمام درختان،

گاه بهارزمزمه خواهندکرد!

ومرغهای خوشخوان

صبح بهار،نام ترا

به جوجه های کوچک خودیادخواهندکرد!

ای بی خیال مانده زمن،ای دوست!

دیگرترا زمین وزمان

ازبرکت جنون نجیب من

بانام میشناسند!

ای آهوی رمنده ی صحرای خاطره

درواپسین غروب بهار

نام مرابخاطربسپار! 


اهورا مزدا 87/08/09

سنگی که طاقت ضربه های تیشه راندارد

تندیسی زیبانخواهدشد!

اززخم تیشه خسته نشوکه وجودت شایسته تندی است.

                                                                (اهورامزدا)

                   

درسکوت شب 87/08/09

پنداشتم سفرم پایان گرفته است

به غایت مرزهای تواناییم رسیده ام

سدکرده است راه مرا

دیواری ازصخره های سخت

تاب وتوان خودازدست داده ام

وزمان زمان فرورفتن

درسکوت شب است

اماببین

چه بی انتهاست خواهش تودردرون من

واگرواژه های کهنه بمیرنددرتنم

آهنگهای تازه بجوشندازدلم

وآنجاکه امتدادراه رفته

گم شودازدیدگان من

باری چه باک؟

رخ مینماید...

-گسترده وژرف

افق تازه ای دربرابرم!


امشب 87/08/06

نگاهم یادباران کرده امشب

مراسردرگریبان کرده امشب

غم وفریاد من ازاین و آن نیست

دلم یادرفیقان کرده امشب...

 


عاشقانه 87/08/05

آوازعاشقانه ما درگلوشکست

حق باسکوت بود

صدادرگلوشکست!

ای وای های های صدادرگلوشکست

تاخواستم که باتوخداحافظی کنم

بغض امان ندادوخدا...درگلوشکست!


پنجره 87/08/05

روی سکوی کنار پنجره همه شب جای منه

 چند ورق کاغذ و یکدونه قلم همیشه یار منه

کاغذهای خط خطی از کنار در باز پنجره

می پرن توی کوچه سر حال ازین که آزاد شدن

نمی دونن که اسیر دل سنگ باد شدن

دیگه بیداری شب عادتمه

همدم سکوت تنهایی من تیک تیک ساعتمه تیک تیک ساعتمه

حالا من موندم و یک دونه ورق که اونم از اسم تو سیاه میشه

همه چیم تو زندگی آخرش به پای تو هدر میشه

چشمونم فاصله رو از پنجره دید می زنه

دلم اسم تو رو فریاد می زنه

درای پنجره رو تا انتها باز می کنم

 تو خیالم با تو پرواز می کنم

روی سکوی کنار پنجره همه شب جای منه

 چند ورق کاغذ و یکدونه قلم همیشه یار منه

کاغذهای خط خطی از کنار در باز پنجره

می پرن توی کوچه سر حال ازین که آزاد شدن

نمی دونن که اسیر دل سنگ باد شدن

دیگه بیداری شب عادتمه

همدم سکوت تنهایی من تیک تیک ساعتمه تیک تیک ساعتمه

حالا من موندم و یک دونه ورق که اونم از اسم تو سیاه میشه

همه چی تو زندگی آخرش به پای تو تباه میشه

چشمونم فاصله رو از پنجره دید می زنه

دلم اسم تو رو فریاد می زنه

درای پنجره رو تا انتها باز می کنم

 تو خیالم با تو پرواز می کنم


لحظه دیدار 87/08/04

لحظه دیدارنزدیک است

بازمن دیوانه ام   مستم

بازمیلرزددلم    دستم

بازگویی درجهان دیگری هستم

های!نخراشی به غفلت گونه ام راتیغ

های!نپریشی صفای زلفکم رادست

و...آبرویم رانریزی!دل

ای نخورده مست

لحظه دیدارنزدیک است...

 


زندگی 87/08/03

 

 

زندگی با همه وسعت خویش

محفل ساکت غم خوردن نیست

حاصل تن به قضا دادن و پژمردنیست

زندگی جنبش و جاری شدن است

از سر آغاز حیات تا به آنجا که خدا می داند

 


نازنینم خیر مقدم 87/07/24

شده میلاد تو اینک ای گل ناز

تو اینک زندگی از نو بیاغاز

کند هستی فراهم از برایت

بساط مهر و لطفت جمله دمساز

24 مهر سالروز تولد توست:

                                نازنینم خیر مقدم،مقدم پاکت مبارک

            

                             


میر عرب فخر عجم 87/07/03

ای مرغ خوش الحان بخوان الله مولانا علی

تسبیح خود کن بر زبان الله مولانا علی

خواهی که یابی زندگی، بشتاب اندر بندگی

تا بخشدت زیبندگی الله مولانا علی

اسمش عظیم و اعظم است، غفران و فرد وعالم است

مولا و حق آدم است الله مولانا علی

خواهی که یابی زو نشان، جان در ره او برفشان

کاو جان ده است و جان ستان الله مولانا علی

سبحان حی لاینام، پیدا ز تو هر صبح و شام

حج و نماز است و صیام الله مولانا علی

رزاق رزق بندگان، مطلوب جمله طالبان

مامور امر کن فکن الله مولانا علی

دارنده ی لوح و قلم، پیدا کن خلق از عدم

میر عرب، فخر عجم الله مولانا علی

سر دفتر هر انجمن، علامه ی مصر ویمن

آن پردل ِ دشمن فکن الله مولانا علی

مجموع قرآن مدحتش، حمد و ثنا و عزتش

نام بزرگی خدمتش الله مولانا علی

در بندگی می بند کمر، اندر طلب میرو به سر

خوش هادی است و راهبر الله مولانا علی

گر عاشقی و راه بین، غره مشو خود را ببین

وآنگه ز جان و دل گزین الله مولانا علی

ای شمس دین جانباز جان در معانی برفشان

 تا آیدت در گوش جان الله مولانا علی


مولانا 87/06/23

 

 

زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا***چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا

چه گرمیم چه گرمیم از این عشق چو خورشید***چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا

زهی ماه زهی ماه زهی باده همراه***که جان را و جهان را بیاراست خدایا

زهی شور زهی شور که انگیخته عالم***زهی کار زهی بار که آن جاست خدایا

فروریخت فروریخت شهنشاه سواران***زهی گرد زهی گرد که برخاست خدایا

فتادیم فتادیم بدان سان که نخیزیم***ندانیم ندانیم چه غوغاست خدایا

ز هر کوی ز هر کوی یکی دود دگرگون***دگربار دگربار چه سوداست خدایا

نه دامیست نه زنجیر همه بسته چراییم***چه بندست چه زنجیر که برپاست خدایا

چه نقشیست چه نقشیست در این تابه دل​ها***غریبست غریبست ز بالاست خدایا

خموشید خموشید که تا فاش نگردید***که اغیار گرفتست چپ و راست خدایا


نیمه شب 87/06/23

 

نیمه شب آشفته و بی حس و حال *** در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای  آغاز  کردیم  در  خیال ***  دل  به  یاد  آورد  ایام  وصال

از جدایی یک دو سالی می گذشت*** یک دو سال از عمر رفت و برنگشت

دل  به  یاد  آورد  اول  بار  را*** خاطرات   اولین   دیدار  را

آن  نظربازی  و  آن  اسرار  را*** آن دو چشم مست آهو وار را

هم چو رازی مبهم و سربسته بود *** چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد  و هم آشیان  شد  با  منو ***   همنشین  و همزبان  شد  با منو

خسته جان بودم که جان شد با منو*** ناتوان بود و توان شد با منو

دامنش شد خوابگاه خستگی *** این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر*** وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم زدنیا بی خبر*** دم بدم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد *** گفتگو ها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پابرجاست دل ** گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو زورق بان شوی دریاست دل** بی تو شام بی فرداست دل

دل ز عشق روی تو حیران شده ***در پی عشق تو سرگردان شده

گفت در عشقت وفادارم بدان ***من تو را بس دوست می دارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان***چون تویی مخمور خمارم بدان

با تو شادی می شود غمهای من***با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده***دل زجادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده*** عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش***طعمع بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود***بهر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود***همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره ی آفاق بود***در نجابت در نکویی طاق بود

روزگار اما وفا با ما نداشت***طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت***بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود وبس***حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود***در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود***سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست***ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست***این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست***رفت و با دلدار دیگر عهد بست

با که گویم او که همخون من است***خصم جان و تشنه ی خون من است

 

بخت بد وین وصل او قسمت نشد***این گدا مشمول این رحمت نشد

                    آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست***با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم***باده نوش غصه ی او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم***ذره ذره آب گشتم کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را***سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من از من گذشتی خوش گذر***بعد ازین حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن زسر***دیشب از کف رفت فردا را نگر

آخر این یکبار از من بشنو پند***بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود***عشق دیرین گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آید به رود***ماهی بیچاره اما مرده بود

بعد از این هم آشیانت هرکس هست***باش با او یاد تو ما را بس است

 

 

 


هر کجا هستم باشم 87/06/23

 

هر کجا هستم باشم آسمان مال من است

پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است

چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچهای غربت؟

من نمی دانم که چرا می گوین اسب حیوان نجیبی است

کبوتر زیباست

و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست؟

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟

چشم ها را باید شست

جور دیگر باید دید

واژه را باید شست

واژه باید خود باد واژه باید خود باران باشد

چتر ها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را خاطره را زیر باران باید برد

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید دید

عشق را زیر باران باید جست

زیر باران باید با زن خوابید

زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت

 


سعدی 87/06/23

 امشب سبکتر می​زنند این طبل بی​هنگام را** یا وقت بیداری غلط بودست مرغ بام را

یک لحظه بود این یا شبی کز عمر ما تاراج شد** ما همچنان لب بر لبی نابرگرفته کام را

هم تازه رویم هم خجل هم شادمان هم تنگ دل** کز عهده بیرون آمدن نتوانم این انعام را

گر پای بر فرقم نهی تشریف قربت می​دهی** جز سر نمی​دانم نهادن عذر این اقدام را

چون بخت نیک انجام را با ما به کلی صلح شد** بگذار تا جان می​دهد بدگوی بدفرجام را

سعدی علم شد در جهان صوفی و عامی گو بدان** ما بت پرستی می​کنیم آن گه چنین اصنام را


قایقی خواهم ساخت 87/06/23

 

قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب

                    دور خواهم شد ازین خاک غریب

                               که در آن هیچکسی نیست که در بیشه عشق قهرمانان را بیدار کند

                                       قایق از نور تهی و دل از آرزوی مروارید

هم چنان خواهم راند

                  نه به آبی ها دل خواهم بست نه به دریا- پریانی که از آب سر به در می آرند

                                  و در آن تابش تنهایی ماهیگیران می فشانند فسون از سر گیسوهاشان

                                                  هم چنان خواهم راند ، هم چنان خواهم خواند:

                      دور باید شد دور

                                              مرد ، آن شهر اساطیر نداشت

زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود

                                                     هیچ آینه تالاری

                                                                  سرخوشی ها را تکرارنکرد

                    چاله آبی حتی مشعلی را ننمود

                                                          دور باید شد دور

                            شب سرودش را خواند نوبت پنجره هاست

           هم چنان خواهم خواند هم چنان خواهم راند

پشت دریا شهریست که در آن پنجره رو به تجلی باز است

             بام ها جای کبوتر هاییست که به فواره هوش بشری می نگرند

                            دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است

               مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند که به یک شعله به یک خواب  لطیف

خاک موسیقی احساس تو را می شنود

                    و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد

           پشت دریا شهریست که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند

                          پشت دریا شهریست

                                                     قایقی باید ساخت

 

 


سهراب 87/06/23

 

 

خانه دوست کجاست؟

              در فلق بود که پرسید سوار.

                                         آسمان مکثی کرد.

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

                                                               نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است

                                            و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبیست

                  می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد

                                                                              پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

                          پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد

                                                                     در صمیمیت سیال فضا

خش خشی می شنوی

                   کودکی می بینی

                               رفته از کاج بلندی بالا

                                            جوجه بردارد از لانه نور

                                                                   و از او می پرسی :

                                                                                  "خانه دوست کجاست؟"

 


» علی
» مهتاب
» مریم
» شب مستی
» مامان مریم و بچه شیر
» بی دلان
» هرچه می خواهد دل تنگت بگو
» محفل کوچک ما
» طارم انلاین سرور دانلود
» شعر و قطعات ادبی
» قالب وبلاگ
RSS 2.0

Designed By ParsTheme